بسیجی ام

ImageThumbnail.jpgحمید باکری در اول سال 1334 در شهرستان ارومیه به دنیا آمد . پدرش فیض الله از مهاجرین آذربایجان شوروی و کارمند کارخانه قند ارومیه بود و مادرش اقدس زنوزی زنی خانه دار ، مؤمن و با تقوی بود که 18 ماه پس از تولد حمید در حادثه رانندگی کشته شد . حمید ششمین فرزند خانواده باکری به شمار می رفت . فرزندان زیاد پدر را مجبور به ازدواج مجدد کرد اما در تربیت فرزندان کوتاهی نکرد و خصوصاً عمه آنها خانم سکینه باکری با کمک مادر بزرگ بچه ها در سرپرستی آنها بسیار تلاش کردحمید ، تحصیلات ابتدائی تا سیکل را در مدرسه کارخانه قند به پایان برد و برای ادامه تحصیل نزد عمه اش به ارومیه رفت و به همراه مهدی ، برادر بزرگترش ، در دبیرستان فردوسی موفق به اخذ مدرک دیپلم ریاضی شد . بزرگترین برادر آنها علی باکری مهندس شیمی و استادیار دانشگاه صنعتی شریف بود . علی باکری اولین آموزگار مهدی و حمید در مسائل سیاسی و انقلابی بود . به گفته حمید : « متأسفانه وقتی ما بزرگ شده بودیم ، برادرم ، علی ، در دانشگاه تهران ساکن بود و او را کمتر می دیدیم ولی هربار که به ارومیه می آمد ، همه ما را جمع می کرد و صحبت می کرد . معمولاً به همراه خود کتاب می آورد تا مطالعه کنیم و بعد از مطالعه نتیجه را سؤال می کرد . او به خواندن نماز بسیار تأکید داشت . »

 

     علی باکری در سال 1350 به هنگام بازگشت از سفر فرانسه به خاطر همراه داشتن اسلحه دستگیر و مدتی بعد در زندان ساواک به شهادت رسید .

 

    حمید به همراه مهدی که فقط یک سال از او بزرگتر بود ، دوران دبستان را در مدرسه کارخانه قند گذراند و تحصیل را تا پایان دوره راهنمائی در همان مدرسه ادامه داد . این دو برادر همیشه با هم بودند . چون خانواده باکری تحت نظر ساواک قرار داشت ، پدر ، آنها را از دخالت در امور سیاسی ممنوع می کرد . اما فضای سیاسی کشور ، جنبش 15 خرداد 1342 رشد فعالیت گروههای دانشجویی و هسته های مبارزاتی در میان اقشار مختلف مردم ، تأثیر خود را بر شخصیت حمید و مهدی باکری گذاشت . محروم بودن از مهر مادر ، فقر و تنگدستی سبب شد که حمید و مهدی از همان دوران کودکی به افرادی صبور و مؤمن تبدیل شوند .

 

    اولین جدایی بین حمید و مهدی از آغاز دوران دبیرستان بود چرا که مهدی یک سال زودتر به ارومیه رفت و حمید هم بعد از دیپلم در کنکور شرکت کرد و پذیرفته شد اما به پیشنهاد مهدی به سربازی رفت . حمید ، دوران سربازی را در یکی از پاسگاه های ژاندارمری در اطراف ارومیه گذراند . این دوران باعث شد تا حمید با راههای ارتباطی و مخفی موجود در نقاط مرزی عراق بیشتر آشنا شود.

 

        درباره دوران سربازی حمید ، حاج کاظم میرولد می گوید : « اولین باری که حمید را دیدم در دوره سربازی و در یک پاسگاه ژاندارمری بود . در مقطع پایانی دوره سربازی بود که با مهدی صحبت کردیم و قرار گذاشتیم ، حمید بعد از خدمت به تبریز بیاید . این اتفاق هم افتاد و حمید به جمع دو نفری ما پیوست و در خانه ای که در قطب میدان اجاره کرده بودیم ، حدود یک سال همراه ما بود . حمید از روحیه و خصوصیات ارزشمندی مثل صبر ، خویشتنداری و صفای باطن برخوردار بود . خیلی زود با زندگی سخت و فقیرانه ما خو گرفت . 

 

    پس از گفتگوهای طولانی در سه مورد به جمعبندی رسیدیم : اول مطالعات عقیدتی و آشنایی با قرآن و عربی و متون اسلامی ، دوم مطالعه کتابهای درسی برای ورود به دانشگاه و سوم تربیت نفس و خودسازی که اصلی ترین برنامه ادامه راه سخت و دشوار مبارزه بود . حمید این سه برنامه را با دقت شروع کرد اما با توجه به شرایط خاص سیاسی ، اجتماعی جامعه و شور و شوق او برای ادامه مبارزه ، وقت کمتری را به مطالعه دروس کنکور اختصاص می داد . حمید تقریباً تمام روز را در منزل می ماند و با تواضع مثال زدنی ، کارهای منزل را انجام می داد . روزی ساواک به منزل ما ریخت و حمید در منزل بود . او توهین فراوان دید و کتک سیری هم خورد که در تعمیق کینه او نسبت به رژیم شاه مؤثر بود ، ولی هیچگاه از آن اتفاق گلایه نکرد . »

 

   ساواک آنقدر فعالیتهای مهدی ، کاظم و حمید را پیگیری کرده بود که به همه چیز پی برده و این گوشمالی اولیه بود . رشته تحصیلی حمید در دبیرستان ریاضی بود اما دلش می خواست در رشته الهیات دانشگاه تهران پذیرفته شود و بسیار دوست داشت لباس طلبگی به تن کند . حاج کاظم میر ولد درباره زندگی مشترک این دوران تا رفتن حمید به خاج چنین می گوید : « در بحث هائی که دو به دو با حمید داشتیم اصرار به مبارزه و پیچیده بودن آن و از همه مهمتر ، ضرورت اخلاص در مبارزه و عدم خودنمائب که به طور طبیعی احتمال آن برای یک جوان بیست و یک ساله می رفت در سخنان او دیده می شد . حمید در کنکور ورود به دانشگاه ها موفق نشد . لذا در یک جمعبندی با مهدی ترجیح داده شد که حمید برای تحصیل تا فراهم شدم امکان بیشتر مبارزه ، راهی خارج شود و این اتفاق افتاد و بعد از مدتی قرار شد که حمید برای آشنائی با مسائل رزمی و آموزش نظامی به سوریه و لبنان برود ، او این کار را با علاقه و پشتکار بسیار انجام داد . »

 

    رحیم باقری ، دوست و همرزم حمید ، درباره این ایام می گوید : « حمید ابتدا به ترکیه رفت و در خانه کوچکی که دوست او با همسر و فرزندش در آن زندگی می کردند ، ساکن شد . در همان زمان نامه ای برای پسر دائی خود که در آلمان زندگی می کرد ، نوشت که در فرازی از آن آمده بود : « ... به دلایلی من از ایران خارج شدم و در مرحله اول ، وارد ترکیه شدم و دیدم که به هیچ وجه ... با عقاید و خواستهایی که دارم ، مواف نمی باشد . در وهله اول ، هدف اصلی من اقامت کردن در محلی است که آزادی داشته باشم و امکاناتی موجود باشد که تحقیق و مطالعه کنم و زیربنای فکری را مستحکم تر نمایم و بتوانم زیربنای انسانیت را در خود پی ریزی کنم که برای این کار یک محیط آزد می خواهم که می دانم در آنجا هست و بعد یک مقدار منبع و کتب جهت تحقیق که فکر می کنم موجود باشد ... دومین مسأله این است که اگر من آمدم آنجا می توانم تحصیل کنم یا نه ؟ و سومین مسأله که در تمام مسائل سرک می کشد ، موضوع مایه (پول) است . می دانی تصمیم دارم که با مخارج مهدی ادامه تحصیل دهم و نمی خواهم از طرف خانواده مخارجم تأمین شود و مهدی هم که سرباز است و زیاد امکان برایش وجود ندارد . می خواهم دقیقاً برایم بنویسی که ماهیانه مخارج در چه حدود است و در صورت کمبود پول می شود کار کرد یا نه ... ؟ انشاءالله به خواست خداوند متعال هر چه زودتر همدیگر را می بینیم . اینجا در ترکیه هم دانشجویان ایرانی غیر از بی بند و بار ها ، بقیه چپی هستند و فقط چند نفر مذهبی گویا در استانبول هستند ولی تعدادشان خیل کم است و ترکیه فقط به درد این می خورد که هر هر چهار سال لیسانس بگیری ...»

 

حمید بالاخره تصمیم گرفت و به آلمان رفت و در شهر آخن در منزل پسر دائی خود ساکن شد و به کمک او از دانشگاه پذیرش گرفت ولی فقط یک هفته در کلاس درس حاضر شد . او اکثر اوقات خود را در مسجد هامبورگ که توسط حجت الاسلام والمسلمین سید محمد خاتمی اداره می شد ، می گذراند تا اینکه با هجرت امام به پاریس ، به فرانسه رفت . در نامه ای از این دوران حمید پنین آمده است :

 

    « مشکلات من برای خودم خیلی اساسی است و مهم هستند . در حال حاضر به هیچ وجه احساس آرامش روحی نمی کنم و فکر می کنم تغییر مکان ها هم بر همین اساس باشد . احساس گناه شدید می کنم که عمر بیهوده دارد می گذرد . وای بر آن روز که جواب خدا را چه خواهم داد . به هر حال به فرانسه می روم تا انشاءالله بتوانم از تجربیات مردان مؤمن تری استفاده و برنامه ای طولانی مدت برای خودم طرح ریزی کنم . »

 

پسر دائی حمید درباره این دوره می گوید : « حمید روی تابلوئی نوشته بود : « ان ربک لبالمرصاد » و به دیوار اتاق نصب کرده بود . کم حرف می زد ، مگر حرفهای جدی و مطلب اساسی و وقت تلف نمی کرد . در نوشته هایش خواندم : « برای فرار از گناه با خواندن قرآن ، نماز ، مطالعه ، ورزش خودت را مشغول کن » . خود حمید نیز می گفت : « قبل از سفر به آلمان حساب خودم را با خود تصفیه کردم . برای بازبینی وشناخت عمیق در اعمال ، آنچه از خود می دانستم به روی کاغذ آوردم تا با تجزیه و تحلیل آن ، نقاط ضعف و قوت را به دست آورم و بدانم در محیط خارج امکان چه خطراتی برای من است و بتوانم با شناخت آن ، خود را کنترل کنم » .

 

درباره تلاش حمید برای تزکیه نفس و اعتلای روح ، همسرش می گوید : « بعضی از نوشته های حمید را بعد از ازدواج خواندم ، برای من بسیار جالب بود ، چون ما همیشه برای ارضای میل نفسانی و خود خواهی خویش سعی در کتمان حقیقت و یا پوشش گذاشتن بر عیب خود بر نمی آییم . حمید مشکلات را ریشه یابی می کرد ، مثلاً نوشته بود « این خصلت خوب را از بابا دارم » یا « ریشه این اشکال به خودم بر می گردد » .

 

حمید با رفتن به پاریس ، مراد خود را یافت و عطش سالهای تحصیل در ایران ، ترکیه و آلمان در فرانسه سیراب شد . د پاریس مأموریتی جدید به او دادند . حید عازم سوریه و لبنان شد تا دوره آموزش نظامی را بگذراند . او در این کشورها جنگهای شهری ، چریکی و روشهای سازماندهی و شیوه ساختن بمبهای دستی را فرا گرفت . در همین دوران به کمک چند تن از دوستانش اسلحه وارد ایران کرد و در این راه مهدی ، یاور بزرگی بود . حمل و پنهان کردن سلاحها تا مرز ترکیه به عهده حمید بود و انتقال آنها تا تبریز به مهدی محول شده بود . در انجام این مأموریت ، حمید توسط پلیس ترکیه دستگیر شد اما با پرداخت پول خود را نجات داد . در این زمان خبردار شد که امام به ایران بازگشته است . حمید به سرعت از مرز گذشت و وارد خاک ایران شد . او که نگران سرنوشت مهدی بود به پاسگاه ژاندارمری محل خدمت وی رفت . از سوی دیگر پدر آنها نگران از سرنوشت مهدی در جستجوی او به سوی همان پاسگاه شتافته بود و در آنجا به جای مهدی با حمید مواجه شد ، پسری که به گمان او باید در خارج از کشور باشد . با ورود حمید به ایران تلاش پیگیر او به همراه مهدی و بقیه نیروهای انقلابی برای کنترل مراکز نظامی ، برقراری امنیت و دستگیری ضدانقلاب و عناصر وابسته و همچنین آموزش نظامی عناصر انقلابی شروع شد . حمید با تشکیل سپاه ارومیه به عضویت آن درآمد و از اعضای شورای مرکزی سپاه و از نیروهای واحد عملیات آن بود . مدتی از پیروزی انقلاب نگذشته بود که در ادامه غائله کردستان ، پادگان مهاباد توسط عناصر مسلح وابسته به گروهکها تصرف شد و مهمات ، اسلحه ها و ماشین آلات جنگی آن به غارت رفت . در بحبوحه این وقایع پدر حمید در سال 1358 در تصادف با اتومبیل کشته شد . مدتی پس از این ماجرا حمید که در شورای فرماندهی سپاه ارومیه بود تصمیم به ازدواج گرفت . او با هزینه ای معادل پانصد تومان با خانم فاطمه امیرانی ، پیوند زناشویی بست و با همسرش قرار گذاشت از هیچکس هدیه قبول نکنند .

 

جهاد سازندگی ، میدان دیگری بود که همگام با عضویت در سپاه پاسداران ، حمید در آن حضور داشت و در جهت بازسازی روستاها و محرومیت زدایی از آنها تلاش می کرد . در پی تشکیل بسیج ، مسئولیت بسیج استان آذربایجان غربی را به عهده  گرفت و همسرش به فرماندهی بسیج خواهران استان منصوب گردید تا آسانتر بتواند امور مربوط به آموزش نظامی خواهران را پیگیری کند . با شدت گرفتن درگیریهای کردستان ، حمید با هواپیمای 130 C  به همراه 150 نفر از پاسداران به سنندج رفت و در مدت 22 روز جنگ سخت و سنگین ، ضد انقلاب داخلی را شکست داد و شهر را از تصرف آنها خارج کرد . در تیرماه 1359 ضدانقلاب ، مهاباد را به آشوب کشید . حمید به همراه نیروهای خود عازم مناطق آشوب زده شد در حالی که غلامعلی رشید از بسیج و سپاه دزفول به کمک آنها آمده بود . پس از آزاد سازی مهاباد حمید به همراه نیروهایش در کنار نیروهای تحت امر عبدالمحمد رئوفی نژاد برای پاکسازی مهاباد در این شهر باقی ماندند . بعد از پاکسازی نوبت بازسازی رسید و او مسئول بازسازی مناطق آزاد شده در کردستان شد . در حالی که در این ایام مسئولیت کمیته برنامه ریزی جهاد را بر عهده داشت .

 

با آغاز جنگ تحمیلی ، ماندن در پشت جبهه را تاب نیاورد و با وجود مسئولیتهای سنگین از جمله بازسازی کردستان و سر و سامان دادن به شهرداری ارومیه ، عازم مناطق عملیاتی شد . او در اوایل سال 1359 به علل خاصی از سپاه پاسداران خارج شد و تا اواخر سال 1359 در شهرداری ارومیه به عنوان مسئول اداره بازرسی شهرداری ، یار مهدی بود . در اوایل سال 1360 اولین فرزندش (احسان) به دنیا آمد . در این ایام ، مسئول بازرسی شهرداری بود اما دستشویی ها را تمیز می کرد و آنچنان برق می انداخت که مورد تمسخر قرار می گرفت . در شب قدر سال 1360 ، حمید بسیجیانی را گرد خود جمع آورد و دوباره به آبادان رفت . در آنجا خط پدافندی را در ساحل اروند ، از ذوالفقاریه تا پل بهمنشیر ، طراحی کرد و سلاحهای موجود از جمله خمپاره 80 را در خط تماس سامان داد . در همین زمان ، بسیج عشایر آبادان را تشکیل داد . میزان کار و فعالیت او در جبهه به حدی بود که حتی اگر زخمی می شد باز جبهه را ترک نمی کرد . حمید در قسمت فرماندهی یکی از گردانهای تیپ نجف اشرف در عملیاتهای فتح المین و بیت المقدس در گشودن دژ مستحکم عراقی ها در خرمشهر نقش مهمی ایفا کرد .

 

فاطمه امیرانی ، همسر حمید ، درباره این ایام می گوید : « با شروع جنگ تحمیلی ، حمید در دی ماه سال 1359 به جبهه آبادان رفت و مدتی در آنجا بود و در اواخر سال 1359 به ارومیه بازگشت . به علت بعضی از مسائل از سپاه بیرون آمد و در شهرداری ارومیه مشغول شد . در اوایل سال 1360 اولین فرزند ما به دنیا آمد . حمید در خرداد ماه همان سال با گروهی از نیروهای بسیجی دوباره با آبادان رفت .

 

      در جهاد ارومیه همراه با جواد سبزی و فریدون کشتگر ، گروهی را تشکیل داده بودند و بیشتر به کارهایی در ارتباط با جنگ مثل راهسازی می پرداختند . در اسفند سال 1360 به اتفاق برخی از دوستان و خانواده هایشان به اهواز رفتیم ، آنها در عملیات فتح المبین شرکت کردند و در جبهه رقابیه بودند . شب عملیات تا صبح در اهواز صدای توپخانه به گوش می رسید ، فردا خبر آوردند که محل استقرار حمید و نیروهایش در محاصره افتاده است . اما با پیروزی این عملیات ، حمید در حالی که سر تا پا خاکی و خونی و حامل خبر شهادت چند تن از دوستان از جمله سعید فتوره چی بود ، به منزل آمد . به من گفت : سعید شهید شد . شروع به گریه کردم که گفت : « تو برای عاقبت به خیری سعید گریه می کنی ! او رستگار شد » . بعد از مدتی برای عملیات بیت المقدس به اهواز رفت . چند روز بعد به خاطر زخمی شدن آقا مهدی به اتفاق احسان و خواهرهای حمید و همسر آقا مهدی به اهواز رفتیم و به آنها ملحق شدیم . عملیات فتح المبین با آزاد سازی خرمشهر به پایان رسید و حمید با ماشین غنیمتی عراقی به منزل آمد . با شروع عملیات رمضان ، حمید به همراه نیروهایش آنقدر در خاک عراق پیش رفتند که به جاده بصره ، العماره رسیدند . اما آنها از اهداف تعیین شده در طرح عملیات گذشته و بیش از اندازه پیشروی کرده بودند . در نتیجه دستور بازگشت به آنها داده شد . با خاتمه عملیات رمضان حمید متوجه شد که مدام در جبهه مدام در جبهه است پس تصمیم گرفت به سپاه بازگردد .

 

    شهریور سال 1361 باردیگر وارد سپاه شد . روزی که لباس سپاه را تحویل گرفت مثل بچه ها آن را با ذوق پوشید . از آن به بعد دیگر همیشه در جبهه بود و هیچگاه آرامش و استراحتی نداشت . ماهم به چشمهای قرمز و خسته و کم خواب حمید عادت کردیم . »

 

    پس از مدتی حمید خانواده خود را به دزفول برد . بعد از عملیات رمضان فرماندهی تیپ 31 عاشورا به مهدی باکری سپرده شد و حمید ، قائم مقام تیپ بود . بعد از اینکه تیپ عاشورا به لشکر 31 عاشورا تبدیل شد ، حمید ، قائم مقامی لشکر 31 عاشورا را به عهده گرفت . حمید در عملیات مسلم ابن عقیل و چندین بار در جنگ تن به تن با عراق ها درگیر و از ناحیه دست زخمی شد ، اما جبهه را رها نکرد . بعد از عملیات ، حمید از سوی فرماندهی سپاه به فرماندهی تیپ حضرت ابوالفضل منصوب شد . در عملیات محرم و والفجر 1 شرکت کرد . در این عملیات از ناحیه زانو به شدت زخمی شد و به اجبار او را برای عمل جراحی به تهران منتقل کردند . در این ایام خانواده فرماندهان جنگ در ساختمان افسران مجرد که قبل از انقلاب در پادگان الله اکبر اسلام آباد ساخته شده بود ، ساکن بودند . فرماندهانی مثل ابراهیم همت ، عباس کریمی ، دستواره ، ورامینی ، عبادیان ، حجت فتوره چی ، مهدی و حمید باکری و چند تن دیگر . گاه صاحب خانه ای حکم تخلیه دریافت می کرد و حکم تخلیه ، خبر شهادت مرد خانه بود . در سال 1362 دومین فرزند حمید باکری به دنیا آمد و آسیه ، نام گرفت .

 

    همسرش در این باره می گوید : « متأسفانه در اسلام آباد احسان و آسیه مرتب مریض می شدند و مجبور بودیم هر وقت حمید به خانه می آمد آنها را به دکتر ببریم . چون وسیله ای نداشتیم حمید مجبور می شد با ماشینهای جبهه این کار را انجام دهد و از این مسئله اظهار نارضایتی می کرد و می گفت : « مردم نمی دانند ما مجبور هستیم و بچه های ما مریض هستند ، فکر می کنند الآن دوران به دست ما افتاده و داریم حق مردم و بیت المال را در جهت راحتی خود به کار می گیریم »

 

عملیات والفجر 4 هم با حضور حمید به پایان رسید اما عملیات خیبر در جزایر مجنون در پیش بود . به گفته همسرش : « شبی که حمید به منزل آمد ، 18 بهمن سال 1362 بود . همسر آقا مهدی آمد و گفت : « مهدی پای تلفن است » ظاهراً آقا مهدی پشت تلفن به حمید گفته بود « از خانواده خداحافظی کن و بیا » . حمید گفت : آماده باش هستیم . گفتم ساک ببندم ؟ به خاطر اینکه شک نکنم گفت : ضرورت ندارد . صبحانه خورد . بچه ها خواب بودند اما موقع رفتن هردو بیدار شدند . احسان دوید پای حمید را گرفت و آسیه چهار دست و پا جلو آمد و پاهای بابا را چسبید . بعد از رفتن حمید ، بچه ها سخت مریض شدند و شهر اسلام آباد هم بمباران شد .»

 

    قبل از عملیات خیبر ، مهدی در جمع فرماندهان گفت : « ما باید در این عملیات ابولفضل وار بجنگیم و هرکس آماده شهادت نیست پا پیش نگذارد و حمید آرام گفت برادران دعا کنید من هم شهید بشوم » این جمله حمید همه را به گریه انداخت. عملیات خیبر شروع شد .

 

   هنگام رفتن حمید ، مهدی کوله پشتی را باز کرد و قصد داشت چند قوطی کمپوت در آن بگذارد که حمید قبول نکرد و هرچه اصرار کرد حمید نپذیرفت . بعد از رفتن حمید ، مهدی نشست و نیم ساعت با صدای بلند گریه کرد . حمید نیروهای تحت امر را توجیه کرد و به راه افتادند . او در اولین قایق نشست و قایق در سکوت و تاریکی مطلق شب به راه افتاد . اولین کسی بود که از قایق پیاده شد و پای بر جزیره مجنون گذارد . اولین نگهبان پل به هلاکت رسید و چند تن به اسارت درآمدند . یکی از اسرا که یک سرتیپ عراقی بود متعجب و گیج از حضور نیروهای ایرانی در این جزایر غیر قابل نفوذ از حمید پرسید : چطور خودتان را به اینجا رساندید ؟ حمید خیلی جدی پاسخ داد : ما اردن را دور زده از اطراف بصره خود را به اینجا رسانده ایم . افسر ارشد عراقی باز هم پرسید : آن نیروهایی که از روبرو می آیند چه ؟ و مهدی جواب داد : « آنها از زیر زمین روییده اند . » با استقرار نیروهای رزمنده در جزایر مجنون ، دشمن پاتک ها را شروع کرد . مهمترین موضع استراتژیک منطقه ، پلی بود که در اختیار رزمندگان قرار داشت و حفظ آن بسیار حیاتی و ضروری بود . حمید در حال سرکشی به نیروها بود که آنها فریاد می زدند « عراقی ها روی پل هستند » حمید اسلحه ای برداشت و به طرف پل دوید . ک دسته بیست نفری از عراقی ها به سوی آنها می آمدند . به دستور حمید ، تیراندازی شروع شد که در نتیجه آن ، چند تن به هلاکت رسیدند و عده ای هم به اسارت در آمدند . ضد حمله شدیدتر شد و اطراف پل زیر آتش هزاران گلوله توپ و خمپاره می لرزید . با تداوم عملیات در ساعت 11 شب چهار شنبه سوم اسفند 1362 حمید با بی سیم ، خبر تصرف پل مجنون را که در عمق 60 کیلومتری عراق واقع است ، اطلاع داد . حمید باکری و یارانش در حفظ این پل مهم می جنگیدند و در همانجا به لقاءالله شتافته و به خیل شهدای مفقود الجسد پوستند .

 

با شهادت حمید ، مرتضی یاغچیان جایگزین وی شد تا کار ناتمام او را تمام کند . پیکار بالا گرفت و لختی بعد مرتضی هم به حمید پیوست ، اما جزایر مجنون حفظ شد .

 

بخشی از سخنان حمید باکری جانشین فرماندهی لشکر 31 عاشورا که پیش بینی ظریفی است از سالهای پس از جنگ و جایگاه و موقعیت رزمندگان در آن به عنوان حسن ختام می آید :

 

« دعا کنید که خداوند شهادت را نصیب شما کند در غیر اینصورت زمانی فرا می رسد که جنگ تمام می شود و رزمندگان امروز سه دسته می شوند : دسته ای به مخالفت با گذشته خود بر می خیزند و از گذشته خود پشیمان می شوند ؛ دسته ای راه بی تفاوتی بر می گزینند و در زندگی مادی غرق می شوند و همه چیز را فراموش می کنند ؛ دسته سوم به گذشته خود وفادار می مانند و احساس مسئولیت می کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد . پس از خدا بخواهید که با وصال شهادت از عواقب زندگی پس از جنگ در امان باشید چون عاقبت دو دسته اول ختم به خیر نخواهد شد و جزء دسته سوم ماندن بسیار سخت و دشوار خواهد بود .   



تاريخ : 1396/01/22 | | نویسنده : |

زندگینامه سردار بدر شهید مهدی باکری

 1_bakeri_1_.jpg

 

 

 

 

 

 

 

تولد و كودكی

 

به سال 1333 ه.ش در شهرستان میاندوآب در یك خانواده مذهبی و با ایمان متولد شد. در دوران كودكی، مادرش را – كه بانویی باایمان بود – از دست داد. تحصیلات ابتدایی و متوسطه را در ارومیه به پایان رسانید و در دوره دبیرستان (همزمان با شهادت برادرش علی باكری به دست دژخیمان ساواك) وارد جریانات سیاسی شد.

 

فعالیت های سیاسی – مذهبی

 

پس از اخذ دیپلم با وجود آنكه از شهادت برادرش بسیار متاثر و متالم بود، به دانشگاه راه یافت و در رشته مهندسی مكانیك مشغول تحصیل شد. از ابتدای ورود به دانشگاه تبریز یكی از افراد مبارز این دانشگاه بود. او برادرش حمید را نیز به همراه خود به این شهر آورد. شهید باكری در طول فعالیت های سیاسی خود (طبق اسناد محرمانه بدست آمده) از طرف سازمان امنیت آذربایجان شرقی (ساواك) تحت كنترل و مراقبت بود. پس از مدتی حمید را برای برقراری ارتباط با سایر مبارزان، به خارج از كشور فرستاد تا در ارسال سلاح گرم برای مبارزین داخل كشور فعال شود.

شهید مهدی باكری در دوره سربازی با تبعیت از اعلامیه حضرت امام خمینی( رحمت الله علیه ) – در حالی كه در تهران افسر وظیفه بود – از پادگان فرار و به صورت مخفیانه زندگی كرد و فعالیت های گوناگونی را در جهت پیروزی انقلاب اسلامی نیز انجام داد.

 

پس از پیروزی انقلاب اسلامی

 

بعد از پیروزی انقلاب و به دنبال تشكیل سپاه پاسداران انقلاب اسلامی به عضویت این نهاد در آمد و در سازماندهی و استحكام سپاه ارومیه نقش فعالی را ایفا كرد. پس از آن بنا به ضرورت، دادستان دادگاه انقلاب ارومیه شد. همزمان با خدمت در سپاه، به مدت 9 ماه با عنوان شهردار ارومیه نیز خدمات ارزنده‌ای را از خود به یادگار گذاشت. ازدواج شهید مهدی باكری مصادف با شروع جنگ تحمیلی بود. مهریه همسرش اسلحه كلت او بود. دو روز بعد از عقد به جبهه رفت و پس از دو ماه به شهر برگشت و بنا به مصالح منطقه، با مسئولیت جهاد سازندگی استان، خدمات ارزنده‌ای برای مردم انجام داد.

شهید باكری در مدت مسئولیتش به عنوان فرمانده عملیات سپاه ارومیه تلاشهای گسترده‌ای را در برقراری امنیت و پاكسازی منطقه از لوث وجود وابستگاه و مزدوران شرق و غرب انجام داد و به‌رغم فعالیت های شبانه‌روزی در مسئولیتهای مختلف، پس از شروع جنگ تحمیلی، تكلیف خویش را در جهاد با كفار بعثی و متجاوزین به میهن اسلامی دید و راهی جبهه‌ها شد.

 

نقش شهید در دفاع مقدس

 

شهید باكری با استعداد و دلسوزی فراوان خود توانست در عملیات فتح‌المبین با عنوان معاون تیپ نجف اشرف در كسب پیروزیها موثر باشد. در این عملیات یكی از گردانها در محاصره قرار گرفته بود، كه ایشان به همراه تعدادی نیرو، با شجاعت و تدبیر بی‌نظیر آنان را از محاصره بیرون آورد. در همین عملیات در منطقه رقابیه از ناحیه چشم مجروح شد و به فاصله كمتر از یك ماه در عملیات بیت‌المقدس ( با همان عنوان) شركت كرد و شاهد پیروزی لشكریان اسلام بر متجاوزین بعثی بود. در مرحله دوم عملیات بیت‌المقدس از ناحیه كمر زخمی شد و با وجود جراحتهایی كه داشت در مرحله سوم عملیات، به قرارگاه فرماندهی رفت تا برادران بسیجی را از پشت بی‌سیم هدایت كند.

در عملیات رمضان با سمت فرماندهی تیپ عاشورا به نبرد بی‌امان در داخل خاك عراق پرداخت و این بار نیز مجروح شد، اما با هر نوبت مجروحیت، وی مصممتر از پیش در جبهه‌ها حضور می‌یافت و بدون احساس خستگی برای تجهیز، سازماندهی،‌ هدایت نیروها و طراحی عملیات، شبانه‌روز تلاش می‌كرد. در عملیات مسلم بن عقیل با فرماندهی او بر لشكر عاشورا و ایثار رزمندگان سلحشور، بخش عظیمی از خاك گلگون ایران اسلامی و چند منطقه استراتژیك آزاد شد.

شهید باكری در عملیات والفجرمقدماتی و والفجر یك، دو، سه و چهار با عنوان فرمانده لشكر عاشورا، به همراه بسیجیان غیور و فداكار، در انجام تكلیف و نبرد با متجاوزین، آمادگی و ایثار همه‌جانبه‌ای را از خود نشان داد. در عملیات خیبر زمانی كه برادرش حمید، به درجه رفیع شهات نایل آمد، با وجود علاقه خاصی كه به او داشت، بدون ابراز اندوه با خانواده‌اش تماس گرفت و چنین گفت: شهادت حمید یكی از الطاف الهی است كه شامل حال خانواده ما شده است. و در نامه‌ای خطاب به خانواده‌اش نوشت:

من به وصیت و آرزوی حمید كه باز كردن راه كربلا می‌باشد همچنان در جبهه‌ها می‌مانم و به خواست و راه شهید ادامه می‌دهم تا اسلام پیروز شود. تلاش فراوان در میادین نبرد و شرایط حساس جبهه‌ها، را از حضور در تشییع پیكر پاك برادر و همرزمش كه سالها در كنار بود بازداشت. برادری كه در روزهای سراسر خطر قبل از انقلاب، در مبارزات سیاسی و در جبهه‌ها، پا به پای مهدی، جانفشانی كرد.

نقش شهید باكری و لشكر عاشورا در حماسه قهرمانانه خیبر و تصرف جزایر مجنون و مقاومتی كه آنان در دفاع پاتكهای توان فرسای دشمن از خود نشان دادند بر كسی پوشیده نیست. در مرحله آماده‌سازی مقدمات عملیات بدر، اگرچه روزها به كندی می‌گذشت اما مهدی با جدیت، همه نیروها را برای نبردی مردانه و عارفانه تهییج و ترغیب كرد و چونان مرشدی كامل و عارفی واصل، آنچه را كه مجاهدان راه خدا و دلباختگان شهادت باید بدانند و در مرحله نبرد بكار بندند، با نیروهایش درمیان گذاشت.

 

بیانات شهید قبل از شروع عملیات بدر

 

همه برادران تصمیم خود را گرفته‌اند، ولی من به خاطر سختی عملیات تاكید می‌كنم. شما باید مثل حضرت ابراهیم(علیه السلام) باشید كه رحمت خدا شامل حالش شد، مثل او در آتش بروید. خداوند اگر مصلحت بداند به صفوف دشمن رخنه خواهید كرد. باید در حد نهایی از سلاح مقاومت استفاده كینم.

هرگاه خداوند مقاومت ما را دید رحمت خود را شالم حال ما می‌گرداند. اگر از یك دسته بیست و دو نفری، یك نفر بماند باید همان یك نفر مقاومت كند و اگر فرمانده شما شهید شد نگویید فرمانده نداریم و نجنگیم كه این وسوسه شیطان است. فرمانده اصلی ما، خدا و امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) است. اصل، آنها هستند و ما موقت هستیم، ما وسیله هستیم برای بردن شما به میدان جنگ. وظیفه ما مقاومت تا آخرین نفس و اصاعت از فرماندهی است.

تا موقعی كه دستور حمله داده نشده كسی تیراندازی نكند. حتی اگر مجروح شد سكوت را رعایت كند، دندانها را به هم بفشارد و فریاد نكند. با هر رگبار سبحان‌الله بگویید. در عملیات خسته نشوید. بعد از هر درگیری و عملیات، شهدا و مجروحین را تخلیه كرده و با سازماندهی مجدد كار را ادامه دهید. حداكثر استفاده از وسایل را بكنید. اگر این پارو بشكند، به جای آن پاروی دیگری وجود ندارد. با همین قایقها باید عملیات بكنیم. لباس های غواصی را خوب نگهداری كنید. یك سال است دنبال این امكانات هستیم.

مهدی در شب عملیات وضو می‌گیرد و همه گردان ها را یك یك از زیر قرآن عبور می‌دهد. مداوم توصیه می‌كند:

برادران! خدا را از یاد نبرید نام امام زمان(عجل الله تعالی فرجه الشریف) را زمزمه كنید. دعا كنید كه كار ما برای خدا باشد. از پشت بی‌سیم نیز همه را به ذكر «لاحول و لاقوه الا بالله» تحریض و تشویق می‌كند.

لشكر عاشورا در كنار سایر یگانهای عمل كننده نیروی زمینی سپاه، در اولین شب عملیات بدر، موفق به شكستن خط دشمن می‌شود و روز بعد به تثبیت مواضع در ساحل رود می‌پردازد.

در مرحله دوم عملیات، از سوی لشكر عاشورا حمله‌ای نفس‌گیر به واحدهایی از دشمن كه عالم فشار برای جناح چپ بودند، آغاز می‌شود. حمله‌ای كه قلع و قمع دشمن و گرفتن انتقام و قطع كامل دست دشمن از تعرض به نیروها در جناح چپ ثمره آن بود.

 

ویژگی های اخلاقی

 

شهید باكری، پاسدار نمونه، فرماندهی فداكار و ایثارگر، خدمتگزاری صادق، صمیمی، مخلص و عاشق حضرت امام خمینی( رحمت الله علیه ) و انقلاب اسلامی بود. با تمام وجود خود را پیرو خط امام می‌دانست و سعی می‌كرد زندگی‌اش را براساس رهنمودها و فرمایشات آن بزرگوار تنظیم نماید، با دقت به سخنان حضرت امام ( رحمت الله علیه ) گوش می‌داد، آنها را می‌نوشت و در معرض دید خود قرار می‌داد و آنقدر به این امر حساسیت داشت كه به خانواده‌اش سفارش كرده بود كه سخنرانی آن حضرت را ضبط كنند و اگر موفق نشدند، متن صحبت را از طریق روزنامه بدست آورند.

او معتقد بود سخنان امام الهام گرفته از آیات الهی است،‌باید جلو چشمان ما باشد تا همیشه آنها را ببینیم و از یاد نبریم.

شهید باكری از انسانهای وارسته و خودساخته‌ای بود كه با فراهم بودن زمینه‌های مساعد، به مظاهر مادی دنیا و لذایذ آن پشت پا زده بود.

زندگی ساده و بی‌ریای او زبانزد همه آشنایان بود. با تواناییهایی كه داشت می‌توانست مرفه‌ترین زندگی را داشته باشد؛ اما همواره مثل یك بسیجی زندگی می‌كرد. از امكاناتی كه حق طبیعی‌اش نیز بود چشم می‌پوشید. تواضع و فروتنی‌اش باعث می‌شد كه اغلب او را نشناسند. او محبوب دلها بود. همه دوستش می‌داشتند و از دل و جان گوش به فرمان او بودند. او نیز بسیجیان را دوست داشت و به آنها عشق می‌ورزید. می‌گفت:

وقتی با بسیجی ها راه می‌روم، حال و هوای دیگری پیدا می‌كنم، هرگاه خسته می‌شوم پیش بسیجیها می‌روم تا از آنها روحیه بگیرم و خستگی‌ام برطرف شود. همه ما در برابر جان این بسیجی‌ها مسئولیم، برای حفظ جان آنها اگر متحمل یك میلیون تومان هزینه – برای ساختن یك سنگر كه حافظ جان آنها باشد – بشویم، یك موی بسیجی،‌ صد برابرش ارزش دارد. با دشمنان اسلام و انقلاب چون دژی پولادین و تسخیرناپذیر بود و با دوستان خدا، سیمایی جذاب و مهربان داشت. با وجود اندوه دائمش، همیشه خندان می‌نمود و بشاش. انسانی بود همیشه آماده به خدمت و پرتوان.

 

خاطراتی از شهید

 

خاطره اول

در بیت امام‌، مهدی را دیدم و گفتم‌: "آقا مهدی‌! خواب های خوشی برایت دیده‌اند ...‌مثل اینكه شما هم ... بله ..." تبسمی كرد و با تعجب پرسید: "چه خبر شده است‌؟" گفتم‌: همه خبرها كه پیش شماست‌. یكی از فرماندهان گردان كه یك ماه پیش شهید شد، خواب دیده بود، در بهشت منزلی زیبا می‌سازند‌. پرسیده بود: "این خانه را برای چه كسی آماده می‌كنید؟" گفتند: "قرار است شخصی به جمع بهشتیان بپیوندد‌." باز پرسیده بود: "او كیست‌؟" بعد سكوت كردم‌. مهدی مشتاقانه سر تكان داد و گفت‌: "خوب ...‌ادامه بده‌." گفتم‌: "پاسخ دادند: قرار است مهدی باكری به اینجا بیاید‌. خلاصه آقا ملائكه را خیلی به زحمت انداختی‌." سرش را پایین انداخت و رنگ رخسارش به سرخی گرایید و به آرامی گفت‌: "بنده خدا! با این كارهایی كه ما انجام می‌دهیم‌، مگر بسیجی ها اجازه دهند كه به بهشت برویم‌! جلو در بهشت می‌ایستند و راهمان نمی‌دهند‌." سپس فرو رفت و از من دور شد‌. دیگر مطمئن بودم كه مهدی آخرین روزهای فراغ از یار را سپری می‌كند‌.

خاطره دوم

روزی از مدرسه به خانه می‌آید، در حالی كه گونه‌ها و دستهای سرخ و كبودش ، حكایت از عمق سرمایی می‌كند كه در جانش رسوخ كرده است‌. پدرش همان شب تصمیم می‌گیرد كه پالتویی برایش تهیه كند‌. دو روز بعد با پالتویی نو و زیبا به مدرسه می‌رود‌. غروب كه از مدرسه برمی‌گردد با شدت ناراحتی‌، پالتو را به گوشه اطاق می‌افكند‌. همه اعضای خانواده با حالت متعجب به او می‌نگرند، و مهدی در حالی كه اشك از دیدگانش جاری است‌، می‌گوید: "چگونه راضی می‌شوید من پالتو بپوشم در حالی‌كه دوست بغل‌دستی من در كنارم از سرما بلرزد.

خاطره سوم

زماني كه آقاي مهدي شهردار اروميه بودند روزي باران خيلي تند مي آمد بهم گفت : « من ميرم بيرون » .

گفتم : « توي اين هوا كجا مي خواي بري » جواب نداد. اصرار كردم . بالاخره گفت : « مي خواي بدوني پاشو توهم بيا. »

بالندور شهرداري راه افتاديم تو شهر. نزديكيهاي فرودگاه يك حلبي آباد بود. رفتيم آنجا. توي كوچه پس كوچه هايش پر از آب و گل و شل . آب وسط كوچه صاف مي رفت توي يكي از خانه ها. در خانه را كه زد پيرمردي آمد دم در. ما را كه ديد شروع كرد به بدو بيراه گفتن به شهردار. مي گفت : « آخه اين چه شهرداريه كه ما داريم نمي ياد يه سري بهمون بزنه ببينه چه ميكشيم . » آقا مهدي بهش گفت : « خيلي خب پدر جان . اشكال نداره . شما يه بيل به ما بده درستش مي كنيم » « پيرمرد گفت : « بريد بابا شما هم بيلم كجا بود. »

از يكي از همسايه ها بيل گرفتيم . تا نزديكي هاي اذان صبح توي كوچه آبراه مي كنديم .

( راوی : همسر شهيد باكري )

 

شهید باکری از نگاه ....

 

حضرت امام خميني (رحمت الله علیه) بعد از شهادت مهدي فرمود:

خداوند شهيد اسلام (مهدي باكري) را رحمت كند.

مقام معظم رهبري نيز در خصوص شهيد مهدي باكري فرموده است:

شهيد باكري يكي از همين جوان هاست، من آن شهيد را قبل از انقلاب از نزديك مي‌شناختم اين جوان مومن و صالح مشهد پيش من آمد، حق او بود كه بعد از انقلاب يكي از سرداران اين انقلاب بشود، چون صادق و مخلص بود و حق او بود كه شهيد بشود.

حجت‌الاسلام والمسلمین شهید محلاتی در مورد شهید باكری اظهار می‌دارند:

وی نمونه و مظهر غضب خدا در برابر دشمنان خدا و اسلام بود. خشم و خروشش فقط و فقط برای دشمنان بود و به عنوان فرمانده و باتقوا، الگوی رافت و محبت در برخورد با زیردستان بود.

همسر شهید باكری در مورد اخلاق او در خانه می‌گوید:

باوجود همه خستگی‌ها، بی‌خوابی‌ها و دویدن‌ها، همیشه با حالتی شاد بدون ابراز خستگی به خانه وارد می‌شد و اگر مقدور بود در كارهای خانه به من كمك می كرد؛ لباس می‌شست، ظرف می‌شست و خودش كارهای خودش را انجام می‌داد.

اگر از مسلئله‌ای عصبانی و ناراحت بودم، با صبر و حوصله سعی می‌كرد با خونسردی و با دلایل مكتبی مرا قانع كند.

دوستان و همسنگرانش نقل می‌كنند:

به همان میزان كه به انجا فرایض دینی مقید بود نسبت به مستحبات هم تقید داشت. نیمه‌های شب از خواب بیدار می‌شد، با خدای خود خلوت می كرد و نماز شب را با سوز و گداز و گریه می‌خواند. خواندن قرآن از كارهای واجب روزمره‌اش بود و دیگران را نیز به این كار سفارش می‌نمود.

شهید باكری در حفظ بیت‌المال و اهیمت آن توجه زیادی داشت، حتی همسرش را از خوردن نان رزمندگان، برحذر می‌داشت و از نوشتن با خودكار بیت‌المال – حتی به اندازه چند كلمه – منع می‌كرد. وقتی همرزمانش او را به عنوان فرماندهی كه مندرسترین لباس بسیجی را مدتهای طولانی استفاده می‌كرد مورد اعتراض قرار می‌دادند، می‌گفت: تا وقتی كه می‌شود استفاده كرد، استفاده می‌كنم.

همواره رسیدگی به خانواده شهدا را تاكید می‌كرد و اگر برایش مقدور بود به همراه مسئولین لشكر بعد از هر عملیات به منزلشان می‌رفت و از آنان دلجویی می‌كرد و در رفع مشكلات آنها اقدام می‌كرد.

او می‌گفت: امروز در زمره خانواده شهدا قرار گرفتن جزو افتخارات است و این نوع زندگی از با فضیلت‌ترین زندگی‌هاست.

 

نحوه شهادت

 

بعد از شهادت برادرش حمید و برخی از یارانش، روح در كالبد ناآرامش قرار نداشت و معلوم بود كه به زودی به جمع آنان خواهد پیوست. پانزده روز قبل از عملیات بدر به مشهد مقدس مشرف شد و با تضرع از آقاعلی‌بن موسی‌الرضا (علیه السلام) خواسته بود كه خداوند توفیق شهدت را نصیبش نماید. سپس خدمت حضرت امام خمینی( رحمت الله علیه ) و حضرت آیت‌الله خامنه‌ای رسید و با گریه و اصرار و التماس درخواست كرد كه برای شهادتش دعا كنند.

این فرمانده دلاور در عملیات بدر در تاریخ 25/11/63، به خاطر شرایط حساس عملیات، طبق معمول، به خطرناكترین صحنه‌های كارزار وارد شد و در حالی كه رزمندگان لشكر را در شرق دجله از نزدیك هدایت می كرد، تلاش می‌نمود تا مواضع تصرف شده را در مقابل پاتكهای دشمن تثبیت نماید، كه در نبردی دلیرانه، براثر اصابت تیر مستقیم مزدوران عراقی، ندای حق را لبیك گفت و به لقای معشوق نایل گردید. هنگامی كه پیكر مطهرش را از طریق آبهای هورالعظیم انتقال می‌دادند، قایق حامل پیكر وی، مورد هدف آرپی‌جی دشمن قرار گرفت و قطره ناب وجودش به دریا پیوست.

او با حبی عمیق به اهل عصمت و طهارت(علیهم السلام) و عشقی آتشین به اباعبدالله‌الحسین(علیه السلام) و كوله‌باری از تقوی و یك عمر مجاهدت فی سبیل‌الله، از همرزمانش سبقت گرفت و به دیار دوست شتافت و در جنات عدن الهی به نعمات بیكران و غیرقابل احصاء دست یافت. شهید باكری در مقابل نعمات الهی خود را شرمنده می‌دانست و تنها به لطف و كرم عمیم خداوند تبارك و تعالی امیدوار بود. در وصیتنامه‌اش اشاره كرده است كه: چه كنم كه تهیدستم، خدایا قبولم كن.

شهید محلاتی از بین تمام خصلتهای والای شهید به معرف او اشاره می‌كند و در مراسم شهادت ایشان، راز و نیاز عاشقانه وی را با معبود بیان می‌كند و از زبان شهید می گوید:

خدایا تو چقدر دوست‌داشتنی و پرستیدنی هستی، هیهات كه نفهمیدم. خون باید می‌شدی و در رگهایم جریان می‌یافتی تا همه سلولهایم هم یارب یارب می‌گفت. این بیان عارفانه بیانگر روح بلند و سرشار از خلوص آن شهید والامقام است كه تنها در سایه خودسازی و سیر و سلوك معنوی به آن دست یافته بود.

 

وصیت نامه

 

عزیزانم‌! اگر شبانه‌روز شكرگزار خدا باشیم كه نعمت اسلام و امام را به بما عنایت فرموده‌، باز هم كم است‌. آگاه باشیم كه صدق نیت و خلوص در عمل‌، تنها چاره‌ساز ماست‌. ...‌بدانید اسلام تنها راه نجات و سعادت ماست‌.

... همیشه به یاد خدا باشید و فرامین خدا را عمل كنید‌. پشتیبان و از ته قلب مقلد امام باشید‌. اهمیت زیاد به دعاها و مجالس یاد اباعبدالله (علیه السلام‌) و شهدا بدهید كه راه سعادت و توشه آخرت است‌. همواره تربیت حسینی و زینبی بیابید و رسالت آنها را رسالت خود بدانید‌. و فرزندان خود را نیز همانگونه تربیت كنید كه سربازانی با ایمان و عاشق شهادت و علمدارانی صالح و وارث حضرت ابوالفضل (علیه السلام) برای اسلام بار بیایند‌.



تاريخ : 1396/01/22 | | نویسنده : |


  • paper | پارک ایران | تازیانه